مرگ گذشته، تولد آینده!
امسال هم تمام شد! چه فرقی می کند پایان سال زمستان باشد یا
بهار، پاییز باشد یا تابستان؟
چه اهمیتی دارد که امسال چنین شد یا چنان شد؟ چه می دانی سال
آینده چه خواهد شد؟ کجا خواهی بود؟ با کی و برای چی؟ نمی دانی، نمی دانی، نمی
دانی، هیچ نمی دانی!...
چرخدنده ی روزگار همه
را با خود می برد، ترا می برد، مرا می برد، او را می برد، آن ها را هم می
برد،... کجا می برد؟ به ناکجا آبادی که کس نمی داند کجاست و انتهایش چیست؟ می
چرخاند، می چرخاند، می چراخند... لحظه ای چرخش ایام خسته نمی شود، خستگی را
فراموش کرده است، توقف را فراموش کرده است، ایست! ایست! ایست!... نمی شنود. راهش
را ادامه می دهد، سرش به کار خودش خم است، متوجه هیچ کس و هیچ چیز نیست، به من نگاه نمی کند، به تو
نگاه نمی کند، به او نگاه نمی کند، به آن ها نگاه نمی
کند... هیچ چیز و هیچ کس را نمی بیند. می چرخاند، باز هم می چرخاند، بدون لحظه ی توقف! همه لحظه های شیرین و تلخت، لحظه های خوش و ناخوشت را، با خود می برد.
کجا می برد، کجا، کجا؟ نمی دانی! نمی دانم، نمی دانند...
زمان هیچ گاهی بر وفق مرادت نبوده و نخواهد بود. گاهی دوست
داری همه چیز برای مدتی متوقف شود. شب، روز، پگاه، بیگاه... هی نفرین، نفرین،
نفرین می فرستی بر این گذر زمان، بر ساعت ها و ثانیه ها!
به آفتاب نفرین می فرستی، به ستاره ها نفرین می فرستی...
به همه چیز! به همه چیز نفرین می فرستی. حتا به آواز مرغ سحر خیز و آذان ملای مسجد هم...
بر بارگاه زمان سر تعظیم فرود
می آوری و تذرع می کنی، زاری می کنی، تمنا می کنی: «ای زمان! ترا به خدایت
سوگند دو باره برگرد، مرا به گذشته ام بر گردان، به من اجازه بده می خواهم در
همان گذشته ام بمانم و در همان گذشته ام بمیرم! آینده ای کار ندارم! فقط گذشته
ام را پس بده...»
«می خواهم همه چیز را بر همان ویرانه های گذشته از آباد کنم و آغاز نو کنم، همان ویرانه ها را دو باره آباد کنم.»
گاهی غافلگیر می شوی. نا گهان آفتاب می درخشد، پنجره ها روشن می شوند، ستارها ها محو می شوند. تو فریاد می کشی:«ای آفتاب لعنتی آن قدرها که تابیدی چه بد کردی که باز آمدی!
نمی خواهم بتابی، نمی خواهمت روشنیت را،... ای شب لعنتی چرا باز آمدی با همه تاریکیت؟
برگرد! نمی خواهمت، نمی خواهمت، نمی خواهمت....!»
همه از بیچاره گیست
اما «گذشته در گذشته».
هیچ «در گذشته» ی دو باره بر نمی گردد، هیچ آب رفته ی به جوی باز نمی آید.
همه چیزت درگذشته، در گذشته است. همین لحظه هم در گذشت. چند لحظه بعد، چند لحظه بعد هم در می گذرد.
آخر خسته می شوی، از بس در گذشته زندگی می کنی و برای گذشته
زندگی می کنی. این چه گذشتهای است که هیچ گاهی خودش نمی گذرد، فقط می گذراند.
و گاهی پشیمانی! از گذشته پشیمانی! نا امیدی، ذهنت انبوهی از درد ها را با خود کشان کشان می کشاند. دعا می
کنی: «خدایا!... گذشته را از ذهنم محو کن!»، دیگر نمی خواهی در گذشته باشی. می خواهی بار
آن را از شانه ات برداری و با خیال راحت به سراغ آینده ات بروی، این هم میسر نمی
شود.
آینده ات معلوم نیست. از آنچه که نا معلوم است بیم داری.
آینده ات مخشوش است. از آنچه که روشن است نمی ترسی. از آنچه که مخشوش و تاریک است
می ترسی. برای همین است که بیش از این که به آینده ات بیندشی، به خاطراتت می اندیشی. چون همه لایه های آن روشن است. تنها بخشی از گذشته را فراموش کردی که برایت اهمیتی نداشته است.
باز هم کاری از دستت ساخته نیست. باید راه بروی، راه بروی، تا
این که از پای بیفتی و کاروان نیستی ترا بردارد و دو باره نیستت کند.
با هیچ کدام این دو به توافق نمی رسی. فقط به همین لحظه ات می
توانی گفتگو کنی. گذشته بر نمی گردد و آینده هم هنوز نرسیده است. از گذشته تنها یک مشت تجربه با خود حمل می کنی. تنها یک مشت تجربه
که آیا موفق خواهی شد تکرار تجربه را تجربه کنی؟
اکنون، تنها اکنون را در اختیار داری!
همیشه اکنونت را فدای
گذشته یا آینده ات کردی، همیشه یا در
گذشته ات سوختی یا در توهم آینده سرگردان بودی. گذشته ی در گذشته و آینده ی نرسیده!
سال ها برای گذشته و آینده زندگی کردی. امسال برای امسالت
زندگی کن.
10 دی ماه 1390
|
+| نوشته شده توسط
ج دروازیان در شنبه دهم دی 1390
|