پ - پاییز - پدرود!

پار پاییز پیر شد، پارها و پارها پاییزها پیرشده اند. این پاییز پیر می شود.

پیکرش پاره پاره پراکنده می شود و پاره هایش زیر پای پرسه زنان میتپد. پژواکش دیگر نمی پیچد.

گاهی پاییز پیش از پیری پیر می شود و پرندگان زمستان پرپر زنان پا می گذارند و پرندگان پاییزی پاپس می کشند.

پرچم داران زمستان پرچم زرد پاییز را می پوشانند و پارچه سپید را بر تن پوسیده ی آن می پیچند. و این پیکر پر رمز و راز را بر پرتگاه نیستی پرتاب می کنند.

پرندگان پاییز دیگر پرواز نمی کنند، پژمرده می شوند، می تپند تا پر بکشند ولی دیگر پرشان پر نمی کشد. پرندگان سپیدی که پس از پاییز پرسه زنان پر می کشند، خبر پایان پرواز پاییزییان را پا به پای سپیدی سپیدستان به زمین پرتاب می کنند.

پارس کنان پاییزی مدت ها، پارس بی پرده؛ بی پرده دیگر پارس نمی کنند. پیچان پیچان فرای پیکر دست و پاشکسته پاییز آخر کلمات پاییز را وِز وِز می کنند.

پای من هم پله های پاییز را پیمود و نخستین پله پس از پاییز سر به پایم نهاد. پیش رفتم، پیش رفتم، پیش رفتم.... در مسیر پیدا و نا پیدا! تا آنکه پاها و کفشهایم پیر شدند. پاها به کفش ها گفتند: پدرود...